خرید بک لینک

داره زندگي جديدم شروع ميشه

يه عالمه حس باهم قاطي شده

ترس، هيجان ، جذابيت، نتونستن،

بريم ببينيم چي ميشه !

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

ميرم ليست فيلمهاي سينمايي كه از سال ٩٤ تا ٩٧ اكران شده رو نيگا ميكنم. ميخوام بدونم كدومش رو باهم رفتيم توي سينما و ديديم.تو به عشق خوردن چس فيل و من به عشق همنشيني كنار تو . ميخوام پيدا كنم فيلم ها رو

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

دوباره تنهايي ، دوباره ماتم

دوباره غم، دوباره اشك

و دوباره تو !!!

تويي كه هروقت او رفت ، تو نرفتي

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

اگه تهران بودم ،

نه برف برام مهم بود ،

نه گروني بنزين

و نه قطعي اينترنت

تنها دغدغه من آغوش تو بود

كه هم گرما داشت ،

هم سوخت روح و جسمم بود

و هم كل دنيام .

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

اينترنت ايران قطعه، بعد از چند روز تونستم با مامان حرف بزنم، گفت داريم ميريم تهران، حاج آقا فوت كرده ، باورم نميشد ، اصلا دوست نداشتم اين جمله رو ميشنيدم ، اصلا دوست نداشتم باور كنم اون حاج آقايي كه م

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

نميدونم اينهايي كه قراره اينجا بنويسم رو تو هم قراره بخوني يا نه . شايد واسم خيلي هم مهم نباشه كه بخوني يا نخوني. فقط خوندنش و عكس العمل نشون ندادن مثل كسي ميمونه كه قايمكي بياد از پنجره خونت ، توي خو

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

از پريروز رابطه رو توي ذهن خودم تموم شده ديدم و با خودم عهد بسته بودم كه بهش پيغام ندم ، ديروز بهم پيام داد سلام خوبي و مني كه طي ٢٤ ساعت گذشته اش فقط گريه ميكردم ، با ديدن پيامش اشكهام خشك شد ، هم ان

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

خيلي مستم ، خيلي حالم خيلي خرابه، همش دنبالم فرصتم كه تنها بشمچشمهامو ميبندم ، خودمو توي تيمارستان ميبينم، مامان پيشمه، اونقدر بي قراري كردم زنگ زدن به مهدي، داره مياد ، از وقتي فهميدم داره مياد ، بيق

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

نصيب من از اين عشق شد تنهايي. و در تنهايي با ياد تو گريستن

و نصيب تو خانواده ات و در گرماشون خنديدن

پينوشت : ميگه حالم بده ، من نگران ميشم كه چي شده و يك ساعت چشمم به چت ، مياد يه نه مينويسه ميره ، ميگم چرا خلاصه مينويسي ميگه خاله سولماز !! يعني حتي براي يه دقيقه هم وقت نداره كه براي من يه جمله درست حسابي بنويسه در كنار خانواده اش !!!! اون وقت من يه ساعت نگران و مضطرب كه چرا خوب نيست !! اون داره خوشي اش رو ميكنه ، تو بار احمق شدي!

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

اين أواخر ، بعضي وقتها ، واسه دل خوش كردن من يا واسه دهن منو بستن وقتي تعطيلات آخر هفته رو ميرفت شهرستان ، صبح زود شنبه ساعت ٧ كه ميرسيد ، سوغاتي اش واسه من اين بود كه بياد پيش من ، در حد نيم ساعت ، ه

برچسب: نویسنده: پارسا خلیلی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 5:47

صفحه بندی